تبليغاتX
خاطرات من, شاسخین و زن داییش

خاطرات من, شاسخین و زن داییش

پیشی بیا تو زندگی ویسه فضولی کنیم

من برگشتم دوبار !!! ( زیاد حرفهام رو باور نکنین)

اگه بگم سلام , حق دارین بگین کوفت سلام , بعد نه ماه پیداش شده و میگه سلام

زن دائی سپیده : کوفت سلام

اگه بگم باورتون نمیشه چقدر سرم شلوغ بود  و چه مشکلاتی واسم پیش اومده بود تو این چند وقت , درکتون میکنم اگه بهم بگین برو بمیر

زن دائی سپیده : برو بمیر

ویسه : ای بابا غلط کردم گفتم سلام . بیخیال بشین دیگه ( سپید من 9ماه سعی کردم تورو ادم کنم و نشد ولی بازم دست از تلاش بر نمیدارم)

سپید : عمرا اگه بتونی

ویسه :

حالا بیخیال . همه حرفهاتون رو به جون میخرم و میگم سلام دوستتون دارم , و من بازم سرو کله ام پیدا شد البته قول نمیدم یهو بازم جیم نزنم و برم واسه 6 ماه دیگه

اتفاق باحال و خنده دار و همچنین دردناک زیاد افتاد تو این 9ماه. از کلاس زبان رفتن سپیده گرفته تا مریض شدن و من و خونه نشین شدنم واسه دو ماه

سپیده : هه هه از درد کمر و پاها مثل ادم اهنی راه میرفتی یادش بخیر

ویسه : کوفت, ببند نیشتو

تابستون حسابی به من خوش گذشت (دروغ گفتم.هر سه ماه تو خونه نشسته بودم)

سپیده میرفت کلاس زبان و تنها چیری که یاد گرفته بود Hi بود . هی می اومد بالا و میگفت Hi ویسه . تمرینای زبانش رو که من واسش تصحیح میکردم و مونده بودم تو اون کلاس چه ... میکرد

سپیده : Hi ویسه

ویسه :

کل تابستون از گرما بخارپز شدم , هم گرم بود هم رطوبت بالای 200 درجه بود منم از فرصت استفاده میکردم و میرفتم تو استخر. یه روز وقتی توی آب خنک دراز کشیده بودم, یهو صدای افتادن یه چیزی رو توی حیاط شنیدم

چشمام رو باز کردم و تو دلم گفتم عجب همسایهای بی فرهنگی داریم, اشغالهای خونشون رو پرت میکنن تو حیاط ما!!!!

اینطرف و اونطرف رو نگاه کردم که یهو چشم خور به یه مارمولک هم قد سپیده !!!

کپ کردم . حالا چرا : 1: بی شرف عجب رنگی داشت (سبز و قرمز و مشکی ) 2: ماشالا چه قد و قامتی هم داشت , بلند و کشیده 3: با 2تا چشم براق که ذل زده بود به من و تو دلش داشت میگفت عجب تیکه ای هستی تو!!! (میدونم همتون الان دارین سپیده رو تو ذهنهاتون تصور میکنین,ولی من دارم مارمولکه رو توصیف میکنم)

خلاصه ... هی من به اون ذل میزدم هی اون به من ذل میزد دل نداشتیم از همدیگه چشم ورداریم ,  کپ کرده بودم. به زور دهنم رو باز کردم و گفتم : بابااااااااااااااااااااا مارمولک

یهو دیدم بابا با یه بیل گنده اومد سمت من (بابا من ترسیدم تو چرا جوگیر شدی. گفتم مارمولک , نگفتم کروکدیل ). خلاصه من که همچنان دل نداشتم چشم از اون بردارم با دست به بابا نشونش دادم و بابا بیل رو برد سمت اسمون و با شدت هرچه تمامتر کوبید تو سرش

سپید: نازی نازی عشقت رو کشتن!!!!

ویسه : چشت در بیاد. دمش کنده شد فقط

اونجوری که بابا زد اگه من جای مارمولکه بودم الان دو نیم شده بودم

شانس که ندارم,فقط دمش کنده شد و خودش فرار کرد رفت سمت گلها

سپید: رفت واست گل بچینه

نیروی کمکی که مامان باشه از راه رسید و دونفری افتادن به جون عشقم!!!. بعد پنج دقیقه اون بدبخت که مورد حملات توپخانه ای مامان و بابا قرار گرفته بود جسد له شدش رو تو خاک اندازه دیدم و مامان و بابا لبخندزنان و با غرور به من نشونش دادن

ویسه: خسته نباشین جفتتون!!!

سپیده : داشتم فکر میکردم چه حالی میداد اگه مارمولکه می افتاد تو آب استخرت. قیافت دیدنی بود

ویسه : حالا که نیفتاد

حالا بگم از مهم ترین اتفاق قرن در خاندان ما, به دنیا اومدن یه نی نی جیشو گریئو بود که 27مهر پا به این دنیا گذاشت که البته قبل و بعد از به دنیا اومدنش همراه با دردسرهای فراوان بود و هست و خواهد بود

منم مثلا خاله این بچه هستم دیگه, تو این یکی دو هفته کل برنامهای زندگیم بهم ریخت . تکون میخوری جیغ میزنه , میخوای بخوابی جیغ میزنه , میخوای بری w30 جیغ میزنه میخوای خفش کنی دلت نمیاد

حالا واستون میگم از مزایای شدید خاله شدن:

مهم ترین اصل خاله شدن  1: کم خوابی ( اصلا خواب نباید تو زندگیت معنی داشته باشه). تازه میری چشمات گرم بیافته ,جیغ میزنه و شیر میخواد و دو متر میپری هوا. میبینی با خیال راحت تو بغل مامانش داره شیر میل میفرمایند (یکی نیست مارو در اغوش بگیره , حالا شیر نخواستیم فقط تو اغوش بگیره تا بخوابیم. نیست؟ نبود؟...... ) دوباره چشمات گرم میافته میبینی دوباره جیغ فرمودند ایندفعه با شدیدتر از قبل. ساعت شد 6صبح. تو دلت میگی : دیگه امرا اگه بیدار بشه . نه!!! بازم جیغ میزنه

سنگین تری هر نیم ساعت نیم ساعت قبل اینکه جیغ بزنه نیم متر از جات بپری. درکل خواب شب رو باید بی خیال بشی . اصلا خواب چیه , چه کلمه بی معنی ای

سپیده: همچین میگی انگار هر دفعه تو بلند میشی بهش شیر میدی

ویسه : نه من نمیتونم شیر بدم

2: عمرا اگه بتونی درس بخونی (کلا بیخیال فوق لیسانس بشو ویسه همون لیسانسی که گرفتی واسه سرت هم زیادیه!!!) . علاوه بر جیغ و داد و بیداد هر 5دقیقه 5دقیقه باید کهنه اش رو هم عوض کنی (اگه منم انقدر شیر میخوردم الان مجبور بودم به خودم توالت فرنگی ببندم تو خونه راه برم) بنابراین مجبوری کتابهارو پرت کنی رو تخت و بری به خواهرت کمک کنی

سپیده (زن دائی سپیده ) : زود باش دیگه ! بجنب!

ویسه : جان؟ با منی؟

سپیده : اره دیگه . بوش داره تا خونه ما میاد . خفه شدم

ویسه : ای بگم خدا چیکارت کنه , حالم رو بهم زدی...

3 : تازه مهمتر از همه اینه که مجبوری بجای مامانبزرگ بچه بری مدرسه و درس هم بدی

سپیده : جون من؟ راست میگی

پس چی, وقتی بچه ساعت 7:30 از خواب پاشه و جعغ بزنه و جز تو بغل مامانبزرگش اروم نشه, اونوقته که حاضری خونه بمونی و هر نیم ساعت 2متر از خواب بپری و تازه بوی کهنه بچه رو هم تحمل کنی .

 میری مدرسه و وارد کلاس میشی ویه  دردسر تازه شروع میشه

اجازه خانم اسمتون چیه؟

اجازه خانم چند سالتونه؟

اجازه خانم معلممون کجاست؟

اجازه خانم ... دارم برم دستشوئی؟

اجازه خانم برم آب بخورم؟

ویسه : کوفت رو بخوری. بتمرگین سر جاتون!!!

با چشمای خمار واسشون رو تخته سرمشق گرفتم تا یک صفحه از روش بنویسن

آب – آ – ب . . .

. . . 

آا – آا . . .

. . .

ب- ب . . .

. . .

سپیده : مرشورت ببرن این کجاش دردسر داره؟

ویسه : عرض میکنم خدمتت.

بعد ده دقیفه اولین نفر با دفتر مشقش میاد جلو و نوشته زیر رو بهت تحویل میده :

آب – آ – ب – آ – ب ب-ب-ب

آا – آ – ا - ا – ا – ا

ب- ا – ا- ا- ا- ا

تو اون لحظه حاضر بودم سرم رو بکنم تو کهنه بچه ولی مجبور نباشم بهش حالی کنم که اشتباه نوشته.دعواشون هم نمیشه کرد, چون اونوقت 6تا پدر مادر از اطرافشون در میاد. تازه شیطونیاشون تو کلاس رو چطوری تحمل کنم (حاضرم با اون مارمولکه تو استخر شنا کنم ولی ....

سپیده: عاشق شدی کلک ...)

اجازه خانم این به من فهش میده

اجازه خانم این میز مارو تکون میده

اجازه خانم اون پاک کن منو ور میداره

اجازه خانم این دفترم رو خط خطی میکنه

ویسه : ماماااااااان جون چرا زنگ نمیخوره

کلا دردسر پشت دردسر, بچه  که بیاد از زندگی سیر میشی و همش حرص میخوری و اونا تو دلشون بهت میخندن. البته اینم اضافه کنم وقتی یه کسی مثل سپیده  تو زندگیت باشه بازم همین مشکلات رو داری

سپیده : Hi ویسه

.

.

.

در اخر یه جمله خیلی مهم میگم که باید خوب به خاطر بسپارین و عملی کنین بعد مرگ من (البته بعد 300سال)

هرکی گفت بچه یه نعمته تو زندگی , بزنین تو سرش و بگین نی نی بی نی نی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویسه کوچولو   | 

من حلقه میخوام....

تا الان به این فکر کردین  که یه  حلقه تو شکم می تونه جلو اشتهاتون رو بگیر ....

بعد کلی کلنجاررفتن با خوم به این نتیجه رسیدم که  یه  حلقه  هر چی که  شد  از  رینگ زندایی شاسخین  گرفته  تا تایر تریلی 18 چرخ   هم که شده  تو شکمم کار بندازم  تا بتونم جلو این اشتهای لعنتی رو بگیرم  ..

خب بریم  سر داستانمون  :

زن دایی شاسخین :  بذار من بگم .. این  ویسه بیچاره ما  از 14 سالگی تا حالا  همچنان  در حال رژیم گرفتن و  ورزش کردنه .. نسل  اندر  نسلشون  هم که خدا  تعدادشونو زیاد کنه  همه تپل مپولند  ( عجب گوشتی اند اینها  )   یه  روز  که  مهمونی خونه خاله  بودیم  از سر بی حوصلگی مجله رو  نگاه  می کردم  که چشام  به یه  مطلب جالب بر خورد ... درمان لاغری  بدون بازگشت  ...

ویســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه  جون !! 

اینجا رو ببین  ....

ویسه :  خب  که  چی  ؟ 

س  :  اینجا  رو بخون  ..  دیگه تموم شد  رژیم  .  خداحافظ ورزش 

یهو  دیدم  ویسه  مثل  ندید بدیدا  مجله  رو از  دست  قاپید  و شروع  به  خوندن  کرد ... بعد  چند  دقیقه دیدم  چیزی رو تو کاغذ یادداشت کرده  و  با نگاهی  مرموزانه  منو  نگاه  میکنه ..

خلاصه  اون  شب نفهمیدم  قضیه  چی  بود که تا شام  رو  آوردن  یه  دو سه  پرسی برا خوذش کشید ... هر کی  هم  که نمی تونست  غذاشو تمام کنه  اون  دست رد  به سینش نمی زد و متقاضی مابقی  غذاها  میشد

( ویسه  :  اینجا  دیگه  خیلی  اغراق کردی  )

اون  شبو دیگه فراموش کردیم  که دیدم  چند روز  بعد  صبح   زود  که هنوز  خروسه  قوقولی  نگفته,  یکی  داره در خونه رو  میکوبه ..

با چشمهای  پف کرده  رفتم  جلو در و  تا در رو باز کردم   دیدم  یهو  یه تیکه گوشت  پرید تو بغلمو  گفت  :  من  دیگه  دارم  میرم  .. هر خوبی و بدی  از من  دیدی حلالم  کن ..

من که هنوز تو خواب و بیداری بودم  دیدم  خانم  خانمها  شال و کلاه کرده   با  یه چمدون که  دو برابر خودش بود  داره از در خارج  میشه ....... منم که حس کنجکاوی ام  گل  کرده  بود رفتم  بالا دیدم  اوگی و  شاسخین  نشستن و دارن منو نگاه میکنن  گفتم  :  مامان  کجا  رفت ؟

اوگی : مامان  گفته  که  اگه چیزی  بگیم  پوستمون  رو  میکنه 

خلاصه  من که دست از پا درازتر نتونسته  بودم  چیزی از  زیر زبون آنها بکشم  موندم  تو خماری  تا  روزی که ویسه از سفر برگشت

ویسه:  شاســـــــــخـــیــــــن  !  چمدون  رو بیار بالا  ..

ماجرا از این قرار بود :

بعد مهمونی اون شب با شماره ی  تو مجله  تماس گرفتم  و یه وقت  مشاوره گرفتم  ...اون روز مامان  تهران  بود و منم  سریع  خودمو بهش رسوندم

ساعت 4 نوبت داشتم . سریع یه ماشین گرفتیم و خودمون رو رسوندیم شهرک غرب...

رفتیم داخل مطب  و منتطر شدم تا نوبتم بشه . هیچکی نبود . یه فرمی رو دادن پر کردم و ادرس رو که نوشتم دختره نگام کرد با اون لهجه تهرونیش گفت : شـــــــــــمــــــا شـــــــــــمالی هســـــــــتیـــــــــــــــــــن؟

گفتم : بله عزیزم

گفت بهتون نمیاد . (تو دلم گفتم حالا بین هر هزار تا یکی خوشگل و خوشتیپ هم پیدا میشه دیگه )  تو فکر این  بودم که  به دکتر  چی بگم  که  یهو دیدم  یکی وارد اتاق شده که تمام  هیکل من   یه  رون  اون بود  ..  پیش  خودم  گفتم  نه بابا  این  یکی از  نوع  نادرشه ؛ همه  که  اینجوری  نیستن .. بعد  چند  دقیقه    یکی  دیگه  اومد که  اگه  فوتم   میکرد  از  همون  طبقه هفتم  پرت  میشدم پایین .. بعد نیم  ساعت  سالن انتظار پر شده بود از کسانی که من جلوی  اونها  مانکن  بودم ....  به گوه  خوردن  افتاده بودم  منو  چه  به  اینجاها  ...  تا  اینکه  نوبت  نوبت  ما شد  

منشی : مریض کیه  ؟

ویسه   با شرمندگی   :  من

منشی یه  نگاهی  به  سر تا پای  من  انداخت و  گفت :  واااااااااااااااا  .  جل الخالق ..  تویی ؟!!!!!    ( رو به  مامانم کرد  و گفت : )  خانم  جون  اگه  شوهرش  میدادی ، سرش  گرم  میشد و دیگه  این طرفها پیداش  نمی شد ..

خلاصه  اون  روز   همه  از  منشی  گرفته   تا متقاضیان  ساکشن و حلقه  و بالون   هر  کی  که  به ما رسید یه چیزی  بارمون کرد ...اخه این مشاوره ها مخصوص اونایی هست که بالای ۹۰ کیلو هستن نه منی که 59 کیلو هستم ,تازه  من که  قبلش  قیمت  عمل حلقه ( 7 میلیون   )  بالون ( 3 میلیون )  رو شنیده  بودم  خودم  10 کیلو  وزن کم  کردم  .. اینجا هم  از خجالت  فشارم افتاد  زیر هفت  و   عرق ریزان  از  در  مطب خارج  شدم و تصمیم گرفتم همون ورزش و رژیم عادی خودم رو ادامه بدم و همینجوری بمونم . خداییش من اصلا چاق نیستم ... واقعا تهرون انقدر چاق داره یا من خیلی لاغرم!!!!!

خلاصه این بود جریان ضایع شدن من... همش زیر سر این سپیده بود . اگه اون شب اون مجله رو نشونم نمیداد الان من انقدر ضایع نمیشدم...

تتلافیش رو سرش در میارم حالا میبینین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویسه کوچولو   | 

من و کیش و تپولوف....

خیلی وقت بود ننوشتم یه جورایی ذوق نوشتنم داشت از ریشه خشک میشد.مثل ریش همونایی که داره ریشه مارو خشک میکنه.

من و سپیده که اصلا حال و حوصله هیچ چیز رو نداریم جز سر به سر گذاشتن همدیگه!!!

یه شب درحالی که مثل دوتا دیوونه تو اینترنت دنبال اخبار میگشتیم تو یه سایت دیدیم از قول یکی از نمایندها نوشته بود: من دست همه مردمی که رای دادن رو میبوسم

ما دوتا هم مثل منگل ها همدیگه رو نگاه کردیم و بعد دستمون رو بردیم به سمت مانیتور

والا دیگه نمیدونم چی بنویسم هم به خاطر کارای  اینا!!! و هم به خاطر گرمی هوا ذوق نوشتن من از ریشه خشک شده.ای بمیرین همتون که نمیذارین ادم شکوفا بشه

امسال تابسنتون هوا شمال خیلی گرمه.ادم اب پز میشه گاهی دلم میخواد شیرجه بزنم تو استخر

سپیده: استخر نگو بگو حموم زنونه.دریا هم که تا پاتو بذاری توش غرق میشی

به به حاج خانم . میبینم که سر و کلت پیدا شده

من همیشه مراحمم مثل شما مزاحم نیستم

ویسه : ارررررره؟

امسال مامان تصمیم گرفت یه حالی به من بده و منو ببره کیش

چشمتون روز بد نبینه . تو اوج گرما رسیدیم فرودگاه امام و رفتیم سمت هواپیما .....

مادر جان؟ این دیگه چیه؟ به همه چی شباهت داره الا هواپیما!!

تازه چی از نوع تپولوف!!!!!

نه.... من غلط کردم! منصرف شدم. بلیطم رو میدم به سپیده که اگه سقوط کرد لااقل اون بمیره

سپیده : شرمنده عزیزم . باید سوار بشی. هاهاهاها

از اتوبوس که پیاده شدیم تمام تن و دلم میلرزید . اخه این بیشتر شبیه تراکتور بالدار بود تا هواپیما

ببخشیدا خیلی خیلی ببخشید همه از نزدیکای سر هواپیما سوارش میشن ما از کونش شوار شدیم

سپید : ای خدااااااااااا . کلمه بهتر نبود بگی؟  بی ادب

ویسه : به جون سپیده فقط همین به ذهنم رسید

سپیده : ای مرده شور اون ذهنت رو ببرن. سرتاسرش انحرافه

حالا گیر نده . بابا این دیگه چی بود؟ تهش رو انگار با تیکه های اهن پینه زده بودن

تو این گیر و دارکه من خودم شوکه بودم زن پسر خالم از ترس مثل بختک چسبیده بود به من و داشت ایت الکرسی میخوند. مونده بودم بخندم یا گریه کنم.جالب اینجاست که مهدی رحمتی دروازبان تیم ملی هم میخواست بره کیش!!! داشتیم بلیط رو تحویل میدادم کنارم بود

دلم میخواست به یه دست بازی پنالتی دعوتش کنم وقتی اون زن و پسر شیطونش رو دیدم پشیمون شدم.نگاشون میکردی میخواستن بخورنت.ایش نخواستیم مال خودتون

سپیده : نه تورو خداااا بخواه

ویسه : نه اصرار نکن دیگه

سپیده : برو سوار هواپیمات بشو

مامااااااااااان من نمیام

هیچی دیگه از کون هواپیما سوار شدیم و نشستیم سر جامون.انقدر جا توش کم بود که فکر کنم اگه سقوط میکردیم همه به هم گره میخوردیم.صندلی جلویی داشت میرفت تودهنم

هیچی دیگه کمربندا رو دو سه دور دور خودم بستم ویه نفس عمیق کشیدم که یهو..........

" هواپیما با 15دقیقه تاخیر پرواز میکند"

سپیده : اه چرا این واپیما نمیره تو سقوط کنی من از دستت راحت بشم

بابا چی میگی؟ دارن تیر هوایی شلیک میکنن

بعد چند دقیقه : کمر بندها را ببندید! 3و2و1 تراکتور بالدار ما اوج گرفت به سمت اسمون. یواش یواش از رو زیمن بلند شدیم

سپیده کاش اونجا بودی و میدیدم هر لحظه ریز و ریزتر میشدی!!! بعد من میامدم و روت لگد میکردم و میمردی

سپیده : فعلا فکر خودت باش که اون بالا  داری با یه تپلوف از تهران تا کیش میری

نفوظ بد نزن من سالم میرسم....نه نمیرسم.... میرسم....نه نمیرسم....!!!

یه جاهایی حس میکردم داریم با یه جیپ از کوه بالا میریم

والا ما هواپیما سوار شدیم ولی این مدلی رو دیگه ندیدیم.این بیش از اندازه شیک بود

بیخیال دیگه چشمها رو بستیم.گفتم فوقش سقوط کنیم

من که یه راست میرم بهشت

خوبیش اینه که سپیده که تو جهنمه رو دیگه نمیبینم.به این امید دلم یکم اروم گرفت.ولی زن پسرخالم همینجور چسبیده بود به من و از ترس هی چنگ میزد منو

تو دلم گفتم ای بخشکی شانس خونه که هستم سپیده هی چسبیده به من اینجا هم این

حالا چرا منو چنگ میزنی.باز صد رحمت به سپیده که دیگه چنگ نمیزنه

1ساعت نیم تو راه بودیم من که اروم مشغول خوندن روزنامه بودم که یهو دیدم هواپیمامون کج شد

این اه سپیده بود داشت مارو میگرفت . رو کردم به خدمه هواپیما و گفتم تمومه کارمون دیگه؟سقوط میکنیم نه؟

گفت :

Iam sorry, what do u say?

واااااااااای حالا بیا اینو حالیش کن.خوب یه ایرانی میذاشتین دیگه.میترسیدین سقوط کنیم یکیتون کم بشه؟این همه جوون رو کشتین صداتون در نیومده حالا ....

منم در جواب گفتم :

Thank u so much, nothing happen

نمردیم و خارجکی هم حرف زدیم!!!

هیچی دیگه چشم بعضی ها کور بشه.سالم رسیدیم به کیش

انتظار داشتم وقتی از هواپیما پیاده شدم یه نسیم ملایم بخوره به صرتم

سپیده : چه انتظار بیجایی

مامااااااااااان چرا اینجا انقدر گرمه؟ نفسم بالا نمی اومد . یکی نیست بکه اخه ادم وسط تابستون میره کیش

هیچی دیگه مارو بردن هتل ارم و بارهامون رو گذاشتیم و بعد یه ساعت رفتیم بازار واسه خرید

جای همتون خالی توی 4 روز کل بازارهای کیش رو لیسیدیم.از بازار مریم گرفته تا زیتون و مروارید و پردیس

باغ حیوانات هم رفتیم.کلی پرنده باحال داشت البته من تو دوتا چیز موندم یکی اینکه  بین پرنده ها  میمون چیکار میکرد این چه ربطی به پرندها داره؟!؟!؟!؟ و اینکه چرا هروقط میخواستم از طاووس عکس بگیرم پشتشو به من میکرد و پرهاش رو باز میکرد

خیلی بی ادب بود.از سپیده هم بی ادبتر بود همش پشتشو به من میکرد

تمساح هم دیدم و دلم میخواست سپیده اینجا بود و مینداختمش تو اب!!!!

سیرک و حوضچه دلفینها روهم  دیدیم.رسیدیم به کشتی یونانی. به قول مامان یه هلب تیکه بیشتر نبود

سپیده : من مرده اون اون ذوق و اشتیاق شما بشم

4روز مثل فرفره گذشت.دلم نمیخواست برگردم به اون جهنم.اینجا خیلی احساس ارامش میکردیم.کسی به کسی نبود.کسی بهت گیر نمیداد.روزها مردمش کار میکردن و شبها میرفتن رستوران و یه اهنگی میزدن و یه غذایی میخوردن.همه چیزش واسم جالب بود.مخصوصا جشنهایی که ساعت 10 شب تو پاساژها بود.ادم دلش شاد میشد خستگیمون در میرفت

سپیده : ای بمیری بسه دیگه . دلمو بردی

ویسه : دل تو بردن داره اخه!!!!

خلاصه موقع برگشتن هم سوار یه نوع دیگه از تراکنورهای بالدار همواپیمایی کاسپین شدیم و اومدیم سمت تهران

شب از اون بالا خیلی قشنگ بود

البته نه واسه منی که روی بال هواپیما بودم.دل و رودم داشت میامد تو دهنم ازبس تکون میخورد.قربونشون برم جادهای خاکی شمال ما از زمین فرودگاه امام صافتر بود

بعد کلی مکافات ساکمون رو پیدا کردیم

سپیده : با یه ساک رفتین با 4تا ساک برگشتین.میخواستی راحت هم پیداش کنین

ویسه: دلت آب

رسیدیم به اتوبوسمون و سوار شدیم و 5صبح رسیدیم خونه.تفریح و خوشی تموم شد.وارد جهنم شدین.از فردا بازم کار کار....

سپیده : فردا جمعه هست

من که تا 2 بعد از ظهر خوابیدم و تا خودم رو جمع و جور کنم و برم پایین پیش سپیده ساعت شد 5

هوا خیلی گرم بود.رفتم خونشون و دیدم ......جااااااااااااااان؟ سپیده پتو کشیده تنش!؟!؟!؟!؟

منو که دید بلند شد.گفتم تو توی تابستون هم پتو میکشی؟

سپیده: رو کمرم کشیدم تا سرما نخوره

وحید : احتمالا کمرتون از کف پا تا گردنتون نیست؟

خدایاااا من اخه چه گناهی کردی

ها

ها

ها

من که تو اسمون بودم.میزدی منو پرت میکردی تو یه جزیره ای تا  از دست اینا راحت میشدم

باز میشه یه جورایی با اون ادمخوارها کنار اومد . اخه اینا ...........................ماماااااااااااااااااااااان جون
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویسه کوچولو   | 

سبزه سبزم ریشه دارم, نه مثل تو که بی کس و کاری

آن خس و خاشاک تویی/
 
 پست تر از خاک تویی/
شور منم نور منم/
 
عاشق رنجور منم/
 
 زور تویی کور تویی/
 
هاله ی بی نور تویی/
 
دلیر بی باک منم/
 
مالک این خاک منم /
 
زنده باد جوانان سبز ایرانی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویسه کوچولو   | 

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت!!!!

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : هاااا

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!

ویسه : هاااا

......

بعد چند سال شروع کردم به نوشتن ولی  نمیدونم از کجا شروع کنم از ماجرای مجله خوندنمون یا تهران رفتنمون یا اصلا بذار بگم جریان این سوختن چی بود

سپیده : ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : ای کوفت . من چمیدونم چرا سوخت. سوختش خوب دیگه . کاش من میسوختم و از دستت راحت میشدم

سپیده : اره ای کاش تو میسوختی و این نمیسوخت

ویسه :جوووووووووووون!!!!!!چرا هیچکی منو دوست نداره

والا چند شب پیش من طبق معمول نشسته بودم و داشتم فوتبال میدیدم و همزمان تو اینترنت هم واسه خودم گشت میزدم که یهو سپیده که روی زمین نشسته بود  گفت :

سپیده : اخ ویسه قلبم درد اومد نباید فوتبال نگاه کنم واسه قلبم ضرر داره

من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم گفتم

ویسه : تو اصلا میدونی کجا با کجا دارن بازی میکنن؟

(اینو واسه این گفتم چون معمولا همیشه سپیده ده دقیقه از فیلم یا فوتبالی که داره نگاه میکنه بگذره خوابش میبره و درست اخر فیلم یا بازی از خواب بیدار میشه و میگه چند چند شد؟ اخر فیلمه چی شد؟ )

سپیده : نه کجا با کجاست؟

ویسه : تو بشین مجله ات رو بخون. جدیده ؟ تازه گرفتی ؟

سپیده : نه مال 3ماه پیشه

ویسه : هاااا؟ مجلش ماله 3ماه پیشه که اینجوری رفتی توش و داری میلیسیش اگه جدید بود حتماً میذاشتی لای نون بربری و میخوردی....

سپید: اینارو بیخیال بیا 4شنبه بریم تهران

ویسه : ها ؟ واسه چی؟

سپیده : بریم خونه ویدا (خواهر من و خواهر شوهر سپیده ) و چون وحید هم اونجاست باهم جمعه بیایم

اینجوری بود که عروس خانواده منو اغفال کرد.منم صبح رفتم شرکت و گفتم 4شنبه و 5شنبه مرخصی میخوام به همین سادگی منم خام شدم و بلیط گرفتیم راه افتادیم سمت تهران

بین راه چشتون روز بد نبینه بهمون یه کیک بو گندو  دادن منم خوردم.انگار راضی نبودن.شکم درد گرفتم چه شکم دردی

هر لحظه دلم میخواست رو سپیده بالا بیارم ولی خودم رو کنترل میکردم.تو این گیرو دار هی گوشی موبایل 2تا دختر دانشجوی جلوی ما هی زنگ میخورد و منم دلم میخواست رو اونا هم بالا بیارم

هیچی دیگه این ماشین ما هم که انقدر یواش حرکت میکرد که کم مونده بود رو راننده هم بالا بیارم

کلا تا ساعت 7 که رسیدیم من یه بار رو همه بالا اوردم (نه شوخی کردم).رسیدیم بالاخره به تهران.راهی که باید 3ساعته می اومدیم تو 5 ساعت اومدیم ببینین من چه کشیدم رو اون صندلیهای داغون و کج و کول.حالا اینارو بیخیال مکه ماشین ازادی گیرمون می اومد بعد نیم ساعت یه گاری (پژو) سوار شدیم باز صد رحمت به گاری.توهم زده بودیم منو سپیده.همه چیرو میدون ازادی می دیدیم حالا اینا رو بیخیال انقدر بد رانندگی میکرد که فکر کنم 4بار دوره برج میلاد مارو گردوند.دلم میخواست خودم رو از بالای برج پرت کنم پایین .

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : کوفت دارم حرف میزنم

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟

اینو ولش کنین.بالاخره رسیدیم به ازادی.حالا تو این شلوغی وحید رو چجوری پیدا کنیم.انقدر دیر کرده بودیم که رومون نمیشد بهش زنگ بزنیم مثل دوتا دیوونه با اون وضع (شلوار تنگ مانتو تنگتربدبختی اینجاست که اگه مارو میگرفتن هیچکی حاضر نبود بیاد و درمون بیاره اتفاقاً خوشحال هم میشدن که مارو گرفتن ) داشتیم دونبالش میگشتیم که یهو ظاهر شد جلومون

بالاخره راه افتادیم بریم خونه . باورم نمیشد بالاخره میریم خونه

یه چند روزی اونجا موندیم و برگشتیم خونه.والا یه چیزایی هست که من باید سانسورش کنم.اخه همه چی رو که نمیشه گفت تو وب

حالا بریم سر مساله سوختگی

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : الان میگم

والا اخه چیجوری بگم اخه

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟

امروز من و سپید  اومدیم کدبانوگری کنیم و نریم ارایشگاه و خودمون شروع کنیم به اپیلاسیون . هردومون کرممون گرفته بود و هی میخندیدیم حالا نخند کی بخند همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه این پروفسور ما قابلمه داغ رو گذاشت روی فرش کنار من و رفت.یکم که گذشت دیدم بوی سوختگی میاد و حالا میریم به جزئیات ماجرا البته با سانسور:

ویسه : سپید بوی سوختگی میاد

سپیده : واااای قابلمه !!!!

دو دو رو دود فرش سوخت

این قابلمه لامصب انقدر گرم بود که پارچه ای که روش نشسته بودیم رو هم سوزوند و چسبید به فرش!!

مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم و اینجا بو که گفتیم :

 

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

ویسه : هاااا

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!

ویسه : هاااا نمیدونم

 پرزهای فرش چسبیده بود بهم و شده بود مثل سنگ هی دست میکشیدیم روش که بهتر بشه بدتر میشد

تو این گیرو دار بود که :

شاسخین از خواب پرید و گفت: جمونگ بیا منو با خودت ببر!!!!!

من و سپیده دیگه نتونستیم تحمل کنیم و ترکیدیم از خنده

البته اون لحظه ارزو میکردم جومونگ بیاد و منو ببره نه شاسخین رو. چون نمیدونستیم چیجوری این گند زدنمون رو به وحید بگیم.

سپیده : ای وای ویسه واقعا چرا سوخت

سپیده : نه جداً چرا سوخت؟ بگیم ادامس چسبید!!!!

ویسه : ادامس!!! آدامس بچسبه به فرش اینجوری میشه؟

یه قابلمه دیگه روی گاز بود که داشت ابش میسوخت و یه صدای خنده داری از خودش میداد که یهو سپیده که عصبانی بود ولی خندش هم می اومد گفت:اااه این قابلمه چرا انقدر پت پت میکنه!!!!

وااای چشتون روز بد نبینه من یهو ترکیدم و ولو شدم روی زمین

شکمم رو گرفتم از شدت خنده اشک از چشام می اومد

طوری خندم میاومد که از خنده منم سپیده دراز کشید رو زمین و شروع کرد به خندیدن

فقط تونستم یه جوری به سپیده بگم که گاز رو خاموش کنه تا تمام خونه رو به اتیش نکشیدیم لااقل اینجوری دیگه اون قابلمه هم پت پت نمیکرد و  من هم خندم بند می اومد.

هیچی دیگه بعد یه چند دقیقه که خندم یکمی کم شد تنها کاری که کردم لباسام رو گرفتم و رفتم بالا خونه خودمون. دیگه نمیشد اونجا موند تمام خونه رو به گند کشیدیم از شدت خنده هم که دلدرد گرفته بودم

تاحالا انقدر نخندیده بودم.

شب دیدم سپیده اومد بالا همدیگه رو که میدیدیم لبخند میزدیم . گویا به وحید گفت که فرش سوخت و وحید هم گفت اشکال نداره

خدا شانس بده.اگه ما بودیم مارو به فلک میکشیدن

سپیده : تا چشات در بیاد

ویسه : ایش برو گمشوووووو

خدا رو شکر سپیده واسه این چند روز تعطیلات رفت مشهد و من ریختش رو نمیبینم.به قول خودش امام طلبید

ها ها اخه قحطی بود امام باید تورو بطلبه!!! باز منو بگی یه چیزی خوشکل خوش هیکل بامزه .....

ها؟ خفه بشم؟ اهان باشه

 ویسه:سپیده شما  12 ساعت تو راه بودین تا رسیدین به مشهد ؟, بیچاره اونایی که از جنوب راه می افتن میان واسه زیارت

سپیده : اره بابا , با الاغ بیان سنگین ترن

ویسه : هه هه فکرشو بکن


راستی رای یادتون نره : فقط میر حسین موسوی

......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویسه کوچولو   | 

مستی هم حالی میده !!!

شاید باورتون نشه که تا چند روز پیش داشتم به خودم میگفتم که چرا هیچ اتفاق جالبی واسمون نمی افته تا بیام و تبدیل به طنزش کنم و بنویسم.ولی انگار خدا صدام رو شنید و تو این دو روز انقدر اتفاق خنده دار افتاد که اصلا نمیدونم کدومش رو بنویسم چون نصفشون رو باید سانسور کنم!!! مثلا اتفاقات توی استخر!!! و چرت و پرتهایی که من و زهرا (دوستم که امشب مهمونم بود) به هم میگفتیم و …

زن دایی شاسخین: خوب یهو بگو چیزی رو نمیخوای بگی.خداحافظی کن و خیال همه رو راحت کن

ویسه : اخه جوجو (اینجوری نگو مردم فکر میکنن میخوایم واسشون فیلم … بازی کنیم!!!) …. خوب باشه حالا که اصرار میکنی با رعایت شعونات اسلامی واستون تعریف میکنم

اول بگم که من 4شنبه کنکور فوق داشتم و شرکت هم دروغ گفتم که میخوام مامان رو ببرم دکتر!! و کل 4شنبه رو مرخصی گرفتم.روز فبلش نیست خیلی استرس داشتیم اول یه سری اپیلاسیون مختصر کردیم و شب 2تا فیلم باحال دیدم و مسواک زدم و زود رفتم خوابیدم تا صبح زود بلند بشم و برم سر جلسه

حالا جالب تر اینکه من واسه فوق مدیریت زدم در صورتی که رشته من زبان انگلیسی بود

زن دایی شاسخین : اعتماد به نفس رو بخورم

ویسه : نه اونو نخور !!! تو منو بخور

زن دایی شاسخین : بی ادب . معلوم نیست امشب تو ماکارون چی ریختی! همش یا میخندی یا هزیون میگی

رفتم وارد دانشگاه شدم و دیدم میگن موبایلها رو تحویل بدین.تو دلم گفتم امرا !! 300000تا پولش و دادم چرا بدم دست تو! خاموش میکنم و میذارم تو جیب خودم

رفتم داخل و دیدم جلو در سالن سه تا خرس گنده دارن لباسای دخترها رو میگردن! کفم برید

زن دایی شاسخین : خرسها که مرد نبودن ؟!؟!؟!

ویسه : چرا بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مونده بودم موبایل رو کجا بذارم اکه میزاشتم تو جیب عقب حتی تا اونجا رو هم دست میزدن

زن دایی شاخین : بی ادبها!! میزدی تو دهنشون

ویسه : ایندفعه وقت نشد ایشالا دفعه بعد

هیچی یهو گانگستر بازیم گل کرد و دیدم یکی از اون زنها به جامدادی اهمیت نمیده و فقط بدن رو میگرده.منم با خوشحالی پریدم رفتم جلو و دستها رو بردم بالا درست مثل یه قاتلی که به قتلش اعتراف میکنه.هیچی اونم منو گشت و جز … چیزی پیدا نکرد

زن دایی شاسخین : جز چی ؟ نگفتم تو امشب حالت بده

ویسه : باشه امشب میام پیش تو میخوابم تا صبح ازم مراقبت کن

زن دایی شاسخین : بی ادب

خلاصه مرحله ورودی رو با موفقیت طی کردم و رفتم سر جلسه و نشستم دیدم دفترچه اول رو دادن و زمان پاسخگویی 160 دقیقه بود.یا امام زمان من 160 دقیقه چه گهی بخورم.جای منم انقدر ضایع بود از شانس کفکیم که هر لحضه حس میکردم الان یا میرم تو بقل مراقب یا میرم تو تخته سیاه!!

سوالات زبان رو جواب دادم و رسیدم به قسمت مدیریت و حسابداری تو دلم گفتم من که 100% قبولم فرصت رو میدم به جوونهای مردم که با هزار امید  ارزو اومدن سر جلسه!!!

زن دایی شاسخین : اره جون خودت

ویسه : تو گوش کن فقط

هیچی یکم چرت زدم و دیدم یه زن خپل گنده اومده تا عکسها رو نگاه کنه .به یی گیر داد که این تو نیستی! به من که رسید یه لبخند زدم و اونم بی شرف خوشش اومد یه لبخند زد (کم مونده بود بغلم کنه و ماچم کنه) و از کنارم رد شد. این یکی به خیر گذشت و رسیدیم به قسمت تغذیه که مهم ترین بخشه امتحان بود!! دیدم نفری یکی بیسکوییت دادن دستمون!! نکردن بی معرفتها یه اب میوه, نسکافه یا کاپوچینو هم بدن. انگار راضی نبودن اخه صبحانه نخورده بودم بیسکوییت رو که خوردم چون گلوم خشک بود همچین گیر کرد که حاضر بودم همراه دختره برم دستشویی و اب دستشویی رو بخورم!! خلاصه ساعت رو نگاه کردم دیدم تازه شده10.تا 11:30 من 1130 بار مردم و زنده شدم.تا اینکه دیدم میگن وقت تمومه منم با خوشحالی برگه رو بردم بالا که دیدم میگن بذارین پایین چون دفترچه دوم رو داریم پخش میکنیم

واااااااااای خدا من غلط کردم.همون لیسانس بستمه . و این بار هم خدا صدای منو شنید و به یکی از مراقب ها ندا داد که بگو : هرکسی نمیخواد دفترچه دوم رو جواب نده میتونه  بره

وای انگار از مادر دوباره زاییده

زن دایی شاسخین : بی ادب! متولد شدم نه زاییده شدم

حالا بی خیال . منم فقط سوالات کامپیوتر رو زدم و پا رو گذاشتم به فرار.گرچه وقتی برگه خودم و بچه های دیگه رو میدیدم به خودم خیلی امیدوار شده بودم تو دلم گفتم فوقش امسال رتبم 1 نشد سال دیگه حتما 1 میشه

زن دایی شاسخین : اره جون جفت عمه هات

ویسه : اهااای با عمه های من کار نداشته باش مگه من با بابات کاری دارم

زن دایی شاسخین : بابا چه ربطی به عمه داره

ویسه : نمیدونم

خلاصه اون امتحان تموم شد و غروبش هم واسه اینکه خستگی امتحان از تنم در بره با مامی اینا رفتم استخر.اصرار نکنین جریانات توی استخر رو تعریف کنم که من و وبم رو 2تایی باهم فیلتر میکنن

خلاصه شب به ارمان(پسر رئیس شرکت) اس ام اس دادم که 11 از تهران حرکت کردم و صبح یکم دیر میام. اخه میخواستم برم مدرسه مامان و به بچه ها سر بزنم .با مامان رفتم و همو اول بچه ها پریدن رو سر و کله ام حالا نبوس کی ببوس گفتم ولم کنین من صاحب دارم!!!

شاسخین : مامان بابا رو میگی؟

ویسه: اره مرگ بابات.

هیچی مامان شروع کرد به درس دادن و منم نشستم و گوش دادم.مامان ازشون پرسید که خونه رو کی درست میکنه؟

تورو خدا نیگا . هیچکی هیچی نگفت . من کف کردم . یکی گفت نجار!! دیگه کم مونده بود مامان نیمکت رو بکوبونه تو سرشون. که البته اگه این کار رو اگه  میکرد منم  کمکش میکردم . بعد یه مدت یکی که درسش خوب بود دستش رو برد بالا و مامان گفت نه تو نگو چون میدونم که بلدی!! بذار بقیه فکر کنن

بعد که مامان دید بقیه هیچی سرشون نمیشه بهش گفت : نیلا تو بگو

اونم از جاش بلند شد و گفت : یک مرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واااای قیافه مامان دیدن داشت نیمکت که چه عرض کنم کم مونده بود مدرسه رو سرشون خورد کنه

باز جای شکرش باقی بود که میدونست این کارها رو مردها میکنن نه زنها!!!

خلاصه من که از شدت خنده ضعف کرده بودم رسیدم به شرکت. سلام کردم و دیدم رئیس سوال کرد کی رسیدی ؟ هوا بین راه چطور بود ؟

من که نمیدونستم اون لحظه بخندم یا گریه کنم گفتم : برف بود. گرچه من بیشتر راه خواب بودم!!!

شانس اوردم.

امشب بعد یک ماه دوستم شام اومد خونمون.انقدر حرف واسه گفتن داشتیم که بهش گفتم داری میای چندتا دی وی دی خام بیار یه سری فیلم توووپ دارم که فکر نکنم وقت بشه ببینیم.نمیدونم از کجاش بگم از اینکه اون فرداش امتحان داشت و شب قبلش اومد مهمونی یا از مست شدن خودم و چرت و پرت گفتنمون

خلاصش رو میگم که فیض ببرین!!! زی زی ( همون زهزا) وقتی بابا رو دید که داشت بعضی جاهای اتاق که لک داشت رو با رنگ لکه گیری میکرد یاد یه ماجرایی افتاد.تعریف میکرد که تلویزیون یکی از اشناهاش شبکه 1 رو نمیگرفت شوهره به زنش گفت میرم پشت بوم تا انتن رو درست کنم ولی زنه در جواب بهش گفت نمیخواد بری می افتی رو زمین مثل گه پخش میشی.وااای خدا من انقدر خندیدم که نفس نمیتونستم بکشم.فکرشو بکنین مثل گه….

خلاصه من امشب یه استکان سرکه سیب خوردم و انگار یه چیز دیگه خورده بودم دست میزدین میخندیدم.برای مثال مامان به وحید گفت نگران خواهرمه و وحید بهش دلداری داد مامان هم گفت تو نمیفهمی هنوز مادر نشدی!!! واای منو زی زی ترکیدیم و تصور کردیم که وحید بخواد مادر بشه!!!

یا اینکه زی زی داشت کتاب ریاضی کلاس اول رو نگاه میکرد چون رشته زهرا ریاضی هست و فردا واسه فوق امتحان داشت من با خنده بهش گفتم زی زی خوب کتاب رو بخون حتما ازش سوال میاد

اونم کم نیاورد و گفت: اره دارم میخونم : سماور از گل بلندتر است!!!!!

همه خندیدن یهو مامان گفت : تیر چراغ برق از همه بلندتر است

سپیده و زی زی هم رفتن تو بحث اینکه بعضی از گلها از سماور بلندتر هستن مثل رز!!! اینجا بود که فهمیدم دیوونه تر از من هم وجود داره

خلاصه بعد چندین ماه همه ما به امشب نیاز داشتیم تا یکم بخندیم و یکم از غم از دست دادن مادربزرگم بیرون بیاییم گرچه اون همیشه تو دل ما جا داره.موضوع واسه تعریف کردن زیاد بود انقدر زیاد و خنده دار که من هنوزم که هنوزه دارم میخندم ولی بعضیهاش رو اگه میخواستم سانسور کن هیچی ازش نمیموند و بعضی ها هم که خیلی خصوصی بودن.

درکل میخواستم بگم همیشه به یادتونم شما هم منو فراموش نکنین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویسه کوچولو   | 

دیگه واقعا بزرگ شدم...

تا حالا فکر نمیکردم انقدر درگیر کارم بشم که حتی وقت نکنم یه اپ کوچولو کنم.دیگه انقدر سرم شلوغ شده که حتی زن دایی شاسخین هم واسه دیدن من باید وقت بگیره چه برسه به بچه ها!!!انقدر دلم تنگ شده واشه مسخره بازیهای من و سپیده

چه میشه کرد منم بزرگ شدم میرم سرکار پول در میارم الکی خرجشون میکنم یا به قول معروف دودشون میکنم میدم هوا  اخر ماه هیچی واسم نمیمونه و منتظر میشم تا بیست و نهم بشه تا بهم دوباره حقوق بدن و باز الکی خرجشون کنم

زن دایی شاسخین : دودشون میکنی!!! وااای خاک تو سرم .نیگا فقط چند ماه ازت غافل شدم! هنوز هیچی نشده معتاد شدی

ویسه : این فقط یه ضرب المثله

زن دایی شاسخین : گمشو معتاد ,ظالم , میکروب ,باکتری , ...

ويسه :

اين رو ولش كنين .به خدا هزار بار تا حالا به خودم قول دادم پولها رو جمع کنم ولی نمیدونم چرا نمیشه

به قول یکی!!! : تو و شیطون دستتون تو یه کاسه هست

شایدم راست بگه چون کم کم داره باورم میشه که من و شیطون یه سر و سری باهم داریم

شاسخین : مامان یعنی به همین زودی بابا رو فراموش کردی

ویسه : تو هم با اون بابات!!!

جونم واستون بگه که ازبس از ۸ تا ۶ غروب تو شرکت نشستیم و گفتیم و خندیدیم شدیم عین خرس.دور از جون من .زن دایی شاسخین هم یکم چاق شد این چند وقت از دوری من. تصمیم گرفتیم از این به بعد هفته ای ۳ روز شبها بریم توی حیاط یا توی پارک ورزش کنیم فکرشو بکنین من بخوام در کنار زن دایی شاسخین ass hole توي پارک بدوم!!!

جلسه اول ورزش رو این خانم دو در کرد و رفت بیرون و منو تنها در کوچه پس کوچه های زندگی ....

بی خیال ادامه ندم بهتره . امیدوارم دیگه فهمیده باشین اصل ماجرا رو . میدونم چیز خاصی در موردش نگفتم ولی چون میدونم همتون  IQ بالا هستين زود میگیرین فقط واسه اون دسته از افراد مثل زن دایی شاسخین که IQ سرش نميشه يه بار دیگه میگم :

شاید از این به بعد دیر به دیر اپ کنم ولی تورو خدا منو تنها نذارین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ویسه کوچولو   |